کلوناد

ياددشت هاي علي اعطا درباره ي فرهنگ ، معماري و زندگي

غرولندهای شبانه

به رسم همیشه ی خودم‎‏، این بار هم بریده بریده می نویسم. نوشته هایی مجزا که وجه مشترکشان احتمالا غرغر کردن خواهد بود.

یک – حالا هم که ساعت نزدیک سه بامداد است، عذابی الیم دارم. خواب آلودگی و نگرانی خستگی و کلافه گی فردا صبح، بیداری را زهرمار می کند و مقاومتی درونی برای نخوابیدن، بلاتکلیف نگه ام می دارد.

دو- این روزها، اکثر ساعات این روزها، اطرافیان را نه می بینم و نه می شنوم. نه مجال دیدن دارم و نه فرصت شنیدن. امروز عصر بعد از این همه وقت، بعد از این همه وقت با ماشین راه افتادم، رفتم روغن موتور و فیلتر روغن و فیلتر هوا را عوض کردم. بعد رفتیم جایی برای پیاده روی برای قدم زدن. راه رفتیم. حرف زدیم. آدمهای دور و بر را تماشا کردیم و از این همه دیدنی های شگفت انگیز و تعجب آور، شگفت زده شدیم و تعجب کردیم.

سه – چند ماهی‌ست رانندگی برای من کاری عذاب آور شده. عذابی که به صورتی تصاعدی هم رشد کرده. به نظرم می رسد این مردمی که توی بد رانندگی کردن (از جمله خودم) زبانزد بوده اند، حالا خودخواه تر شده اند، بی توجه تر و بی حواس تر شده اند، حق به جانب تر شده اند و رانندگی در کنار آنها مشکل تر شده است. خودم هم مثل بقیه. آمار تصادف های خرده ریز من این روزها شده مثل همان روزهای اولی که گواهینامه گرفته بودم. حتا بیشتر شاید.

چهار – تمرین می کنم این روزها. تمرین صبر و حوصله. روی کاغذهای یک طرف سفید اتودهایم، مدام مشق می کنم که چو می توان به صبوری کشید جور عدو، چرا صبور نباشم که جور یار کشم. (برداشت عاشقانه نکنید، کلا عرض کردم)

پنج – امشب، ضمن گشت و گذاری در طرح های ایام قدیم، چشم هایم خیره ماند روی طرح مرکز فرهنگی آیینی زرتشتیان. طرح مسابقه. تحلیل امروزم از کار آن زمان، موجب شگفتی ام بود.

شش – شما به من زنگ می زنید. ری – جکت می کنم. نه اینکه نخواسته باشم جواب تلفن شما را بدهم، نه. نمی توانسته ام. یک ساعت بعد به شما مسیج می زنم که آی ویل کال یو. دو هفته می گذرد. دوستی زنگ می زند و از زبان شما گلایه می کند از من. شما حق دارید.

گاهی شما زنگ می زنید. اصلا جواب نمی دهم. مسیج نمی زنم. باز، دو یا سه هفته بعد باز کسی از زبان شما گلایه می کند و باز شما حق دارید.

هفت – چه لذت و شعفی بود بازآمدن دوستی بعد از این همه سال، از دیاری دور. بازآمدن برای ماندن. تا با هم بگوییم بعد از این همه سال، بعد از این همه مدت، ما چند نفر می توانیم با هم باشیم. غروب ها توی کافه ی همیشگی مان جمع باشیم. بسیار شبها بیدار باشیم. بحث و جدل کنیم، طرح بریزیم، بخوانیم و بنویسیم و در سایه ی این همه کار، با هم قد بکشیم. حالا چه بهت و حیرتی شد، این نماندن و بازگشتن. و تصور این فرصت بعید.

هشت – این هفته که می آید، بعد از یک سال و اندی، کلاس فلسفه ام را از سر می گیرم. به موسسه خواهم رفت دوباره و این، توی این همه ایام عمل گرایی صرف، نفس تازه ایست.

نه – هفته ی پیش، دو سه ساعتی پای صحبت های آدم اهل فکر و اندیشه ای نشستم. شنیدم و حرف نزدم. مردی که همه چیز را، همه چیز را، همه چیز را تحویل به محال می کرد.

ده – چند شب پیش، دوستی متذکر شد که:

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی
چون پیر شدی حافظ ازمیکده بیرون شو
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

  • Share/Bookmark

گفتگو با روزنامه ی کارون

دو سه هفته پیش، گفتگویی داشتم با روزنامه ی کارون، ضمیمه ی هفتگی پنج شنبه ها که این مصاحبه همین پنج شنبه ی اخیر منتشر شده. متاسفانه این امکان فراهم نشد تا قبل از انتشار متن تنظیم شده رو ببینیم. توی متن صحبت های من دو سه جمله هست که به دلیل خلاصه شدن، معنای دیگری پیدا کرده که باعث انتقاد بعضی از دوستان شده اما در مجموع‏، به نظرم گفتگو خیلی خوب تنظیم شده. من خیلی تشکر می کنم از کادر نشریه به خاطر حسن نظرشون و تنظیم خیلی خوب متن گفتگو.

خانم مهندس شاهرخی لطف داشتند و متن گفتگو رو توی وبلاگشون گذاشتن که اگر مایل باشید می تونید از اینجا ببینید:

صحبت های علی اعطا در روزنامه کارون

http://ninashahrokhi.persianblog.ir/post/694/

  • Share/Bookmark

چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب

نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من
خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد به خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

  • Share/Bookmark

شب نوشت

بالاخره بعد از این همه مدت وبلاگ نویسی، سر و وضع این وبلاگ ریخت و قیافه ای به خودش گرفت! حالا بیشتر رغبت می کنم بنویسم و بیشتر دوست دارم بنویسم.

امشب، باز یکی دیگر از آن شبهای بی خوابی‌ست که هر از چند گاهی می آید و جمعه و شنبه نمی شناسد. دیگر من هم تلاشی نمی کنم برای مقابله. وقتی دیدم سراغم آمده، از رختخوابم بلند می شوم و کتاب نیمه خوانده ام را بر می دارم و تا زمانی که بی خوابی سر رفتن نداشته باشد، می خوانم و می خوانم. گاهی مثل امشب – کمتر البته – هوای نوشتن به سرم می زند و می نویسم.

مطالب پیشین وبلاگم را، به دلیل مشکلات فنی، نشد همه را با هم منتقل کنم به فضای جدید. این است که توی این صفحه، بیش از سه چهار مطلب در دسترس نیست. دوستی پیشنهاد کرد نوشته ها را یکی یکی منتقل کنم و به تاریخ واقعی تحریر، اینجا منتشر کنم. فکر خوبی‌ست اما بسیار زمان گیر! تعداد نوشته ها زیاد است- حدود ٣٠-٢٢٠ یادداشت. تصمیم گرفته ام کم کم بر اساس اولویت بندی که می کنم، نوشته ها را اینجا منشر کنم. احتمالا بخشی را برای انتشار مقاله هایی که از من در مطبوعات چاپ شده، جداگانه باز کنم که فکر می کنم حدود ٣٠-٢۵ تایی هستند.

امشب تعدادی از یادداشت های سال ٨۴ و بخش عمده ای از یاددشاتهای سال ٨٨ را با تاریخ واقعی شان به این فضا منتقل کردم و حالا در دسترس هستند.

  • Share/Bookmark

شعر خانه: حسن و حسین

پرسیدم بابات چیکاره ست؟ گفت : معتاده

پرسیدم میخوای چیکاره شی؟ گفت: می خوام برم دریا

  • Share/Bookmark

یادداشتی درباره ی بحثی که نینا شاهرخی در وبلاگش مطرح کرده

من شخصا فقط یک بار در ضیافت شرکت کرده ام،

 آن یک بار هم خودم میزبان بودم‎.

ضیافت هشتم با موضوع معماری و رسانه.

اما به هر حال پیگیری جسته گریخته ی ضیافت ها، برایم جالب بوده،

غیر از این آخری ها البته.

برای اظهار نظر در مورد مساله ای که طرح شده، دو راه هست. یکی اینکه توضیح بدهم اگر چنین و چنان باشد برای شخص من جالب تر خواهد بود و انگیزه ی بیشتری ایجاد خواهد کرد و راه دیگر اینکه بررسی های دقیق تری انجام بدهم در مورد ضیافت ها و در نهایت یک جمع بندی را مطرح کنم و به اصطلاح این روزها، پکیجی پیشنهاد کنم. من راه اول را انتخاب می کنم، با این توضیح که با بعضی اظهار نظرها مخالفت خواهم کرد و تمایلات و ترجیحات خودم را در مورد چگونگی ادامه ی این ضیافت ها توضیح خواهم داد. این از مقدمه، برای روشن کردن چارچوب یادداشتی که می نویسم.

١- عنوان ضیافت نمی فهمم چه ایرادی دارد؟ این عنوان برای جمع زیادی از وبلاگ نویس های معماری، حالا دیگر یک معنای ویژه دارد. به اتفاق خاصی اشاره می کند. چرا تغییر کند؟ آیا ما قرار است اساسا پروژه ی جدیدی را مطرح کنیم و شروع کنیم؟ خوب اگر اینطور باشد که اصلا کاری به ضیافت نداریم. بیاییم یک برنامه ی مشخص، یک چارچوب مشخص و یک طرح مشخص تعریف کنیم؛ بعد اسمش را هم طبعا چیز دیگری می گذاریم. مساله ی ما الان، تغییر دادن چیزهایی ست که خوب جواب نداده اند. نگوییم چرا یک عنوان فارسی جایگزین نکنیم. ضیافت، فارسی ست. (خواهش می کنم نگویید چرا از کلمه ای با ریشه ی عربی استفاده کرده اید، من یکی لااقل گوشم به این حرف ها بدهکار نیست) بعد اینکه، مگر قرار است تمام واژه هایی که در ادبیات معماری و شهرسازی استفاده  می شوند، حتما واژه ی تخصصی معماری و شهرسازی باشند؟ اگر با این دید حرکت کنیم، معتقدم ادبیات معماری و شهرسازی ما، به لحاظ ظرفیت های زبانی روز به روز فقیرتر خواهد شد. فقیرتر از چیزی که همین الان هست. (این مطلب را می شود همینجا به تفصیل باز کرد، اما در حوصله ی موضوع اصلی بحث ما نیست) – ضمن عرض احترام و ارادت به دوست دنیای مجازی ام خشایار کاشانی جو

٢- من یک بار برای ضیافت نوشتم. ضیافت هشتم. بارها هم خواستم بنویسم، نشد. اما تردید ندارم اگر ضیافت به سمت و سویی برود که بنا بر ارایه ی مقاله، چاپ مقاله، مسابقه، جایزه و اینجور چیزها باشد از همان اول خودم را برکنار از این ماجرا خواهم دانست. این نظر، در یک بیان بدبینانه صرفا یک وسواس، و در بیان خوشبینانه نوعی سخت گیری و گزینش گری است. مثال می زنم؛ فرض کنید کسی می گوید فرم و عملکرد. در چنین ضیافتی، هرکسی می تواند خواننده باشد یا نویسنده یا هر دو.

 در مقام خواننده، اگر بخواهم مطلبی در این زمینه بخوانم، سراغ منابع جدی تری می روم. حمل بر جسارت نشود، اما برای من که حرفه ام معماری ست اصلا جالب نیست بدانم دیدگاه فلان دانشجوی معماری یا فارغ التحصیل جوان معماری در مورد فرم و عملکرد چیست. کما اینکه برایم جالب هم نیست بدانم نظر بخش عمده ای از معمارهای مملکت در این باره چیست. طبیعی ست می روم سراغ منابع و مراجع جدی تر.

اما در مقام نویسنده، وقتی بنا بر چاپ و انتشار و مسابقه و اینها باشد، خوب، آدم باید کار جدی تری انجام بدهد. باید حرفی برای گفتن داشته باشد. نه اینکه مثلا یک دفعه چیزی به ذهنمان برسد و چیزهایی کشف کنیم و بنویسیم؛ بعد بفهمیم مثلا در قرن هجدهم همین سوال مطرح شده و هزاران صفحه مطلب در موردش نوشته شده. باید به تاریخچه ی موضوع و به ادبیات موضوع حالا نگوییم مسلط، لااقل آشنا بود. خوب، اگر این آشنایی حاصل شد و این مطلب استخواندار نوشته شد، طبیعی ست که نویسنده ترجیح می دهد برنامه ی جدی تری برای انتشارش داشته باشد. نه اینکه مطلب را در ضیافت ارایه کند – ضمن عرض احترام و ارادت به دوست دنیای مجازی ام علی خیابانیان

٣- این قسمت را اگر نخوانید، حرف من در قسمت ٢ ناقص خواهد ماند.

من ترجیحم این است که ضیافت به لحاظ محتوایی، درگیر با مسایل عام حوزه ی تئوری نباشد. (مثل فرم و عملکرد یا زمینه گرایی در معماری یا نشانه شناسی و معماری) یا اگر درگیر چنین مسایلی می شود، طرح موضوع به گونه ای تنظیم شود که هرکس بتواند دیدگاه کاملا شخصی اش را ارایه کند. من در ضیافت هشتم که میزبان بودم سه موضوع پیشنهاد کردم که چنین خصوصیاتی داشت. مثال می زنم برای اینکه جملات بالا را بتوانم بهتر توضیح بدهم.

 یکی، پارادوکس های ذهنی معمار. خوب، شمای معمار، شمای دانشجوی سال دو‏، شمای دکتر معماری، هرچیزی بنویسید ماحصلش یک مطلب اوریژینال خواهد بود. این مطلب ارزش دارد. در مورد فرم و عملکرد، مطلب منی که نه فرم را درست می شناسم و نه عملکرد، واجد چه ارزشی ست؟ اتفاقا اینجور مواقع، همه ی ما فیلسوف می شویم. اما ایراد کار آنجاست که وقتی کسی که الفبای منطق را می داند مطلب ما را بخواند، باید زیر خیلی جمله ها و خیلی عبارات خط قرمز بکشد. یک موضوع پیشنهادی دیگر من در ضیافت هشتم، معمار و کارفرما بود. این مطلب درست است که بحث های تئوریک فراوان برمی انگیزد و اتفاقا بحث جدیدی هم نیست، اما محملی می توانست باشد برای طرح دغدغه ها یا تجربه هایی که به تعداد معماران، وبه تعداد تمامی ما معماران وبلاگ نویس، حرف هایی تازه باشد. و موضوع دیگری که از سوی دوستان رای آورد و انتخاب شد، معماری و رسانه بود. من با این نگاه چنین موضوعی را مطرح کردم که به هرحال در رسانه های جمعی ما، معماری ژانر نوپایی ست. هر معمار قلم به دستی، یا هر قلم به دستی که در حوزه ی معماری می نویسد، قاعدتا درباره ی این ژانر نوپا  دیدگاهی و نظری دارد.

پس طرح موضوعاتی برای من – شخص من – جالب است که منجر به تولید یادداشتی اوریژینال شود و نوشته هایی را حاصل بدهد که به اعتبار وجود فردفرد ما، واجد ارزش است.

 توی پرانتز بگوبم  مهدی مطلق، یادداشتی برای معماری و رسانه نوشت. اولش ایراد گرفت به این موضوع و اینکه معماری و رسانه شبیه عباراتی مثل بسیج و رسانه و امام و رسانه و موضوعاتی شعاری از این قبیل ست. ایراد را گرفت و یک جورهایی بر موضوع خط بطلان کشید. ادامه ی مطلب را که می خواندم حس کردم همینطور که می نوشت کم کم دید که موضوع خیلی هم پرت نیست و نوشت و چه مطلب خوبی هم نوشت. مطلبی که همان اوریژینالیه را که هدف من بود و مدنظر من بود از طرح این موضوع، کاملا در خودش داشت. – ضمن عرض احترام و ارادت به دوست دنیای مجازی ام مهدی مطلق.

۴- می خواستم چهار پنج پاراگراف کوتاه بنویسم. از دستم در رفت و طولانی شد. توی این پاراگراف نگاهم به ضیافت و ادامه اش را جمع بندی می کنم.

غیر از بسیاری از مطالبی که دوستان نوشتند و من توی وبلاگ نینا شاهرخی همه ی آنها را خواندم و خیلی ها را قبول دارم (مثل بی رونقی عمومی فضای وبلاگ ها، ایجاد یک وب سایت برای مطالب ضیافت ها،  ساده تر شفاف تر و بحث انگیز تر بودن موضوعات، ساختار ساده و انعطاف پذیر، عقیده مند بودن  و … ) می خواهم اضافه کنم شاید بد نباشد وارد یک فاز جدید بشویم.  من شخصا دلم نمی خواهد شکل کلی، تغییر عمده ای پیدا کند؛ با یک توضیح. ما تا حالا یک میزبان داشته ایم و تعدادی نویسنده. هرکس مطلبی می نوشت و میزبان در نهایت اینها را کنار هم می گذاشت و ضیافت تمام می شد و ضیافت بعدی آغاز می شد. شاید بد نباشد ساختار میزبانی را حفظ کنیم، اما به جای نوشتن تک مقاله ها ( و یا به عنوان فاز بعدی آنها) بین نویسندگان امکان نقد و بحث فراهم شود در مورد همان موضوع و نوشته ها. نمی دانم با چه فرم و ساختاری می شود این ایده را پیاده کرد. در موردش فکر خواهم کرد. اگر موافقید شما هم فکر کنید؛ به این فکر کنیم که چطور می شود با همین ساختار ساده و بدون پیچیده کردن ماجرا، امکان بحث و نقد و گفتگو را میان شرکت کنندگان در ضیافت (البته با رعایت چارچوب های خاصی که می توان تدوین کرد) فراهم کنیم.

  • Share/Bookmark

برای آغاز

سلام

آدرس وبلاگ قبلی من، علی اعطا دات آی آر، یا همان کلوناد، اینجا دایورت شده و من از این به بعد قرار است اینجا بنویسم. نمی دانم تا چه زمانی، اما حالا-حالاها اینجا خواهم بود.

وب سایت من، مشکلات زیادی داشت (یا دارد) و یکی از مهمترین مشکلات و ایرادها، بخش کامنت است که کار نمی کند و اشکالاتی دیگر. به دوست خوبم، محمد حامد موسوی زحمت داده ام برای رفع این اشکالات.

محیط اینجا برایم آشنا نیست. باید با گزینه های کنار صفحه یک مقداری کار کنم.

بیشترین خوشحالی ام به خاطر بخش کامنت هاست که حالا دیگر فعال است. الان چیزی ندارم برای نوشتن اما آخرین یادداشت وبلاگ قبلی را اینجا کپی می کنم تا اگر نظری داشتید بنویسید.

………………………………………………………………..

جمعه – ٩ اردیبهشت ٨٩

یادداشت هایی از همایش پنجره ای به شوشتر

شنبه غروب رفتم اهواز،‌ یکشنبه ظهر رفتم شوشتر، سه شنبه بعدازظهر برگشتم اهواز و همان سه شنبه شب رفتم فرودگاه اهواز و به زور خودم را توی هواپیمای ساعت ٢٣:١۵ جا دادم و آمدم تهران. علیرغم اینکه چهارشنبه شب بلیط داشتم.
خوب، چرا رفته بودم اهواز؟ رفتم اهواز که بروم شوشتر
خوب چرا رفته بودم شوشتر؟ فرهنگستان هنر دعوت کرده بود که بروم چهارکلمه ای توی دو میزگرد توی همایش پنجره ای به شوشتر حرف بزنم. یکی نقد و بررسی پروژه شوشتر نو کار کامران دیبا و دیگری گفتگو درباره ی معماری معاصر ایران.
و من هم تشکر کردم و با کمال میل رفتم. حالا می گویم چرا.

همایش پنجره ای به شوشتر؛ مرکز رویدادهای معماری ایران
نظرات کلی ای دارم درباره ی کاری که مرکز رویدادهای معماری ایران شروع کرده. تا جایی که پشت کامپیوتر خوابم نبرد چیزهایی می نویسم. شاید اگر فراغتی حاصل شود میان این مشغله های بی امان ما‏، به زودی یادداشتی دراین باره بنویسم برای یکی از مجلات تخصصی.
مرکز رویدادهای معماری، و به طور مشخص مهندس قاسمی و همکارانش از چندسال پیش حرکتی را آغاز کرده اند که کم کم دارد خوب ثمر می دهد. به بار نشسته است این حرکت. این سطور من‏، صرفا ادای دینی ست در حد توان بیداری من در این نیمه ی شب نسبت به اتفاق بزرگی که آغاز و انجامش اراده های بزرگ می خواهد.

ما معمارها همیشه عادت داشته ایم فعالیت هایمان از جمع محدودی از خودمان بیرون نرود. در همایش ها و مسابقه ها و جشنواره ها‏، همیشه نخبه گرا عمل کرده ایم. جمعمان همیشه محدود بوده و در جمع محدود خودمان همیشه از جامعه ای شکایت کرده ایم که ارزش عمل ما را نمی داند و از حرفه ی ما به قدر کافی آگاه نیست. در بهترین حالت وقتی خواسته ایم جمع محدود خودمان را کمی گسترش بدهیم – شاید برای کمی عمق بیشتر بخشیدن به محتوا – یکی دو نفر فیلمساز و فیلسوف معروف را هم به بازی گرفته ایم.

کاری که آقای قاسمی و همکارانش می کنند، به بازی گرفتن کل جامعه است. کل جامعه ی شهری، آن هم در کوچکترین شهرهای قدیمی و ارزشمند به لحاظ تاریخی. یک بار در کاشان‏، یک بار در شوشتر، و ظاهرا در آینده در گرگان.
همایش پنجره ای به شوشتر، در یک بازه ی زمانی ١٠ روزه‏، در زمان همایش و شاید از مدتها قبل و تا مدتها بعد، تمامی شهر شوشتر را به بازی می گیرد. کمتر کسی را می توانید در شوشتر پیدا کنید که از این همایش بزرگ بی خبر باشد. شهر به تمامی‏، به تکاپو افتاده. شرکت کنندگان در شهر راه می افتند، گاه پرسه می زنند و گاه برنامه ی مشخصی را طی می کنند. با مردم گفتگو می کنند. می آموزند و می آموزانند و به قول آقای قاسمی، از منظر زندگی به معماری می نگرند.
به گمان من، اینطورهاست که می شود حقی را ادا کرد و این فاصله ی بعیدی را که به ناگزیر در طی چندین دهه ی اخیر میان معمار و جامعه، میان ذهنیت معمار و سلیقه ی جامعه، میان خواسته ی معمار و نیاز مردم ایجاد شده تا حدی کوتاه تر کرد.

همه ی ما – هر کس – می تواند با نظرات شخصی مهندس قاسمی موافق باشد یا نباشد. حتا می شود گاهی اشکال تراشی هم کرد. ممکن است افرادی هم باشند که یکباره در جلسه ای بلند شوند و با اظهارنظری، اشکالی کوچک را بهانه ای کنند برای زیرسوال بردن تمامی این حرکت ارزشمند.
اما تردید ندارم و ادعا می کنم که هیچ کس نخواهد توانست ارزش عظیم این حرکت فرهنگی را که در شهرهای کوچک ما شور و نشاط و پرسش و آگاهی ایجاد می کند، انکار کند.
در نهایت، خلاصه ی سخن و حرف اصلی ام این است که این جریان که آغاز شده، جریانی ست که فراتر از نظریه هایی مانند
زمینه گرایی، بوم گرایی، منطقه گرایی و از این قبیل، به طور مستقیم، ما را با اصالت ها و اریژینالیته ی زمینه، بوم و منطقه مواجه می کنند.

من‏، روزهای ۵ و ۶ اردی بهشت دعوت بودم برای شرکت در میزگرد.
روز اول:
نشست اول: عصر روز اول در خانه ی مستوفی نشست معماری و ادبیات برگزار شد با حضور علی خدایی و مینو فرشچی (این افراد احتیاج به معرفی بیشتر ندارند)
نشست دوم: بعد از نشست معماری و ادبیات، اینبار در خانه ی مرعشی نشست نقد و بررسی پروژه شوشتر نو بود. با حضور مهندس شهاب الدین ارفعی‏، مهندس محمود درویش ( رئیس انجمن مهندسان معمار و شهرساز اصفهان)، دکتر حمیدرضا شایان (عضو هیات علمی دانشگاه جندی شاپور) ، من (علی اعطا) و خانم مهندس ستاره اردوبادی (دبیر میزگرد)
روز دوم:
نشست اول: روز دوم عصر‏ باز در خانه ی مستوفی نشست عکاسی و معماری برگزار شد با حضور جاسم غضبان پور
نشست دوم: بعد از نشست عکاسی و معماری، نشست معماری معاصر در خانه ی مرعشی با حضور مهندس محمود درویش ( رئیس انجمن مهندسان معمار و شهرساز اصفهان)، دکتر حمیدرضا شایان(عضو هیات علمی دانشگاه جندی شاپور)، مهندس وحید قاسمی (مدیر مرکز رویدادهای معماری ایران و دبیر همایش) و من (علی اعطا) .
بعد از تحریر:
١- آدم یک مقداری برایش سخت است توی میزگردی باشد با حضور افرادی از یک یا دو نسل قبل و بخواهد با آنها بحث کند.
روز دوم البته، عذرخواهی های لازم را بجا آوردم و خیلی جدی بحث کردم. نتیجه این شد که روز اول، خیلی نشد بحث جدی ای مطرح کنم و یا بحثی را پیگیر باشم. ولی از نتیجه ی روز دوم راضی بودم.

٢- چه لذتی داشت همصحبتی های بعد از جلسات و توی فرصت های کوتاه کوتاه با علی خدایی، نویسنده ی مطرح کشورمان و گفتگو درباره ی ادبیات با او و چه انسان نازنینی بود و چه راحت می شد توی همان لحظات اول آشنایی با او صمیمی شد.

٣- غضبانپور از دید من، انسانی به تمام معنا اصیل است. او عکس هایش را زندگی می کند. او اول سوژه را زندگی می کند و بعد خاطره ای‏ لحظه ای از آنها را با عکس ماندگار می کند. بسیار می توانم از او حرف بزنم از همین آشنایی دو سه روزه و گفتگوهای پراکنده ی گاه گاه.

۴- سه شنبه بعدازظهر برگشتم اهواز. چهارشنبه شب بلیط داشتم که برگردم تهران. همان سه شنبه شب رفتم فرودگاه و آمدم تهران. اهواز دیدم نا آرامم. دیدم خانه جای ماندن نیست. انگار شهر من گم شده است.

  • Share/Bookmark

گفتگو با برنامه ی ژرفا

شنبه شب ساعت فکر می کنم حدود ١٠:٣٠ – ١٠‏، دوستی تماس گرفت‏، از دست اندرکاران برنامه ای به نام ” ژرفا” که گویا پنچ شنبه ها از شبکه یک پخش می شود و بر اساس توضیحاتی که داد یک برنامه ی فرهنگی هنری ست که هر هفته به یک موضوع متفاوت اختصاص دارد و بناست که برنامه ی این هفته، موضوعش معماری باشد.
این دوست پیشنهاد مصاحبه داد و بعد از یک مقداری بحث و گفتگو و اینها‏، بنا شد با من مصاحبه کنند برای این برنامه و قرارمان شد یک شنبه صبح!
گفتم من که بدون فکر و آمادگی قبلی برایم مقدور نیست که با شما ٢۵- ٢٠ دقیقه گفتگو کنم.
توضیح داد که فرصت ندارند و باید روشنبه برنامه را تحویل شبکه بدهند و اینها و خلاصه قرار مصاحبه را گذاشتیم.
(یادم آمد زمانی که رادیو فرهنگ بودم، من هم با ملت همین کار را می کردم! و دیگر خجالت کشیدم بیشتر گیر بدهم! دو نقطه دی! )
خلاصه دیروز صبح گفتگو انجام شد مقابل دوربین و آن نورافکنی که تمام سر و صورتم را خیس عرق کرده بود و هر چند دقیقه‏، منشی صحنه چند ورق دستمال کاغذی می آورد و می داد دستم!
بناست بخش هایی از صحبت های مصاحبه شوندگان که موضوعات مشترکی دارد کنار هم مونتاژ شود و کل زمان برنامه گویا حدود ۴٠ دقیقه خواهد بود و طبعا بخش هایی از گفتگوها برای پخش انتخاب خواهد شد.
خلاصه؛ احتمالا برنامه ی ژرفا همین پنج شنبه بین ساعت ۴:٣٠ تا ۵ از شبکه یک پخش می شود که شامل گفتگوهایی ست با مهندس وحید قاسمی (مدیر مرکز رویدادهای معماری ایران فرهنگستان هنر)‏ ، دکتر مهدی حجت‏، دکتر تهرانی و دکتر طالبیان و من (علی اعطا).

  • Share/Bookmark

بهاریه

منی که لفظ شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

یک – نمی دانم سالهای آخر دبیرستان بودیم یا سالهای اول دانشگاه. پویا شماره ی نوروزی مجله ی فیلم را داد بخوانم که پر بود از نوشته هایی به نام بهاریه. یادداشت هایی بود از منتقدین و کارگردان ها و بازیگرانی که خیلی هاشان را دوست داشتیم آن سالها. این شد که ما هم – برای دلخوشی خودمان- هر سال از آن به بعد شروع کردیم به بهاربه نوشتن که روی کاغذ بود آن اول ها. بعدها سروکله ی وبلاگ پیدا شد و نوشته های هرساله مان دیگر توی وبلاگ بود. پویا می نوشت و من هم می نوشتم. چند باری توی وبلاگ و یکی دو باری هنوز روی کاغذ. برای خلوت خودم. انگار آن نوشته ها چیزهایی بوده برای خلوت و در حریم خصوصی، نه مثل وبلاگ که انگار آدم چیزی را، حرفی را با صدای بلند بازگو می کند.
این بار هم خواستم چیزی برای پایان سال و آغاز سالی دیگر اینجا نوشته باشم.
به خصوص اینکه پایان هر سال و آغاز هر سال تازه‏، با دو روز اغماض، برای من پایان سالی و آغاز سال تازه ای از عمر نیز هست.
بیست و هفتم اسفند ماه هر سال‏، چنین روزیست برای من و امسال، بیست و هفت اسفند که بیاید، وارد دهه ی چهارم زندگی شده ام! باورش آسان است؟ برای من که نیست!

دو – سال ٨٨ را مرور می کنم، چیز زیادی ندارد. (خرده نگیرید. زندگی فردی خودم را می گویم)
امسال، سال بی حادثگی بود! روزگار آرام و اتفاقات و تغییرات آرام. بی سر و صدا و با کمترین هیجان! لحظه هایی بوده البته، نمی دانم چه می شود اسشمان را گذاشت، اما به جنون می زد. کوتاه و گذرا اما. روزهای سخت مزمنی هم بوده طولانی و طاقت گیر. روزهای خوب آرام و آهسته ای هم بوده. باز‏، حالا که نگاه می کنم و به سختی مرور می کنم، انگار همه ی اینها هیچ نبوده. تصویر کلی امسال، برایم من تصویری از بی حادثگی‌ست. انگار هیچ نبوده باشد.

سه – امسال، دستم به قلم نرفت تا مطلبی، یادداشتی، مقاله ای درباب معماری بنویسم برای مجله ای، روزنامه ای (جز پراکنده هایی توی همین وبلاگ.) گاهی گفتند و خواستند و ننوشتم. گاهی کسی نخواست و خودم هم میلی نداشتم. نتوانسته بودم احتمالا. نمی توانستم. که به گمانم دو دلیل داشت، هر دو به یک اندازه موثر. اول اینکه، ذهنم امسال، اگر چه دور از مباحث نظری نبود‏، اما نه مباحث نظری از جنس معماری. زمینه ی تئوریک دیگری مشغولم کرده بود و دوم اینکه‏، در محیط هایی قرار گرفتم که، شکافی که پیشترها بین نظر و عمل در معماری حس کرده بودم، در ذهنم تبدیل به انشقاقی تمام و کمال شد. مجموع شرایطی که درش قرار گرفتم، خاصیتی داشت که ساختار ذهنی ام را به سمت این انشقاق برد. این البته اصلا اتفاقی منفی نبوده و نیست. نتیجه ای این اتفاق، در نظر من به سکه ای می ماند که دو رو دارد. یک روی سکه سترونی در کوتاه مدت است و روی دیگر سکه – اگر حسم به خطا نرفته باشد- ثمری در دراز مدت خواهد داشت. این بحث، شرح و تفصیلی می خواهد که از حوصله ی شمای خواننده ی احتمالی که هیچ، از حوصله ی خود من هم خارج است و به خصوص حالا، ساعت حدود ۳ بامداد که دیگر واقعا شربت اندر شربت است!

چهار – امسال بعد از حدود پنج شش سال، کتاب های فرانسه را به کتابخانه ی اتاقم سپردم و حالا گاه گاه به سراغشان می روم و گاهی کتاب های تئوری معماری را ورقی می زنم. گاهی جمله ای‏، پاراگرافی نظرم را جلب می کند. امسال بعد از این همه سال، بساط انگلیسی را دوباره پهن کرده ام، هفت هشت ماهی می شود. چه مکافاتی بود دو سه ماه اول، تا نیمه مهارت دست و پاشکسته ای را دوباره زنده کنی و بخواهی از نو بسازیش. فرانسه خواندنم هوس بود و هوسی بود که خوشبختانه زود فروکش نکرد. حالا اما انگلیسی خواندنم از جنس هوس نیست. از جنس ترس است و نگرانی و نیاز. داشتم می گفتم که چه مکافاتی بود آن دو سه چهار ماه اول… وقتی ساختارهای دو زبان را در حین استفاده، قاطی کنی. یا تلفظ ها را جابجا بگوبی و از این بدتر، واژه هایی معادل از دو زبان را که هیچ شباهت شکلی با هم ندارند، به جای هم بکار بگیری. سه چهار ماه اول، مجبور بودم توی هر جمله، به تک تک واژه ها فکر کنم تا معادل فرانسوی کلمه ای را توی جمله ی انگلیسی به کار نبرم! اما این عذاب و این زجر(!) کم کم تبدیل شد به یک بازی ذهنی! چیزی شبیه دسته بندی کردن و هر اطلاعاتی را در قفسه ی مخصوص خودش چیدن. کاری شبیه کانالیزه کردن اطلاعاتی که وارد ذهن می شوند و یا از طریق زبان خارج می شوند.

پنج- امسال، کار معماری ام حاصلی نداشت. نه حوصله ای بود و نه انگیزه ای. نه اینکه انگیزه را از دنیای بیرون طلبکار باشم و مثل بعضی ها، جامعه و اجتماع را بدهکار خودم بدانم وقتی نتیجه ای حاصل نمی شود.
نه! حوصله و انگیزه اگر نبوده، تنها به خود من ربط داشته و به دغدغه هایم، که انگار همه ی اینها – حالا نگوییم در حضیض – اما در حداقل بوده اند نسبت به این پنج شش سال. اما همیشه، حتا وقتی دوستان و همکارانم مخالفت جدی دارند، مدعی هستم و خواهم بود که پشت هر رکودی‏، دورانی برای شکوفایی هست. دوران روشنی هست. اگر چه این شعر را زیاد زمزمه می کنم که:
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز … که هست در پی شام سیاه، صبح سفید

اما انگار در اعماق وجود، چندان با باورهای من – و حداقل با توهمات من – سازگاری ندارد‏؛ اگر چه زیاد زمزمه اش می کنم.
اما فردا، حتما روز دیگریست. روزی برای ما.
شاید این هم بهره ای از همان انشقاق دارد!

شش – امسال سال عجیبی هم بود از بعضی لحاظ. گاهی سال افراط بود، گاهی سال تفریط و ایرادی هم ندارد. لابد باید اینطور می بوده. لابد ضرورتی بوده.

هفت – امسال، مثل دو سه سال گذشته‏، از همدم همیشگی ام ادبیات فاصله گرفتم. این دو سه سال‏، تنها چهار پنج رمان از نویسنده ی نیویورکی مورد علاقه ام، پل استر را خواندم. از ادبیات فاصله گرفتم و این دو سه ساله، ذهنم به سمت بیشتر به سمت فلسفه متمایل بود و پیگیرش بودم. گاهی در کلاس های موسسه ی پژوهشی حکمت و فلسفه و اکثر مواقع، در خلوت خودم. بی هیج انتظاری از اینکه روزی قرار باشد از این راه، فایده ای ملموس به من برسد. این برای من یک چلنج سخت ذهنی است که لذتی که در آن هست در مشکل بودنش است.
گوته در مورد موزس مندلسون فیلسوف المانی می گوید نگاه مندلسون به زیبایی‏، مثل نگاه حشره شناسان به پروانه هاست. حشره را می گیرد‏، با سنجاق میخکوبش می کند و وقتی همه ی رنگهای زیبایش ریخت چیزی که بر جا می ماند جسدی بی جان زیر سنجاق است و این یعنی زیبایی شناسی!
این فاصله گرفتن از ادبیات و متمایل شدن به فلسفه و آن هم بیشتر فلسفه ی انتقادی‏، یعنی فاصله گرفتن از پذیرا شدن بلافصل زیبایی و متمایل شدن به کاری شبیه همان حشره شناسان. اما بخشی از انشقاقی که پیشتر گفتم، به زمانی مربوط است که تو عملا در این دو جایگاه متفاوت ایفای نقش کنی و درگیرش باشی. یکی در عمل خلاقه ی طراحی معماری و تمایل به سمت فهم بلافصل زیبایی (حالا چه در معماری‏، چه ادبیات و یا هر هنر دیگر) و دیگری در نقش کسی که ذهنش را به سمت آنالیز و دقت منطقی هدایت می کند. این دو نفر می توانند یکی باشند؟ …
این آغاز پارادوکس هایی‌ست که با بی رحمی تمام به ذهن و اندیشه هجوم می آورد.

هشت – خوابم گرفته حالا اما انگار هنوز می خواهم بنویسم. چیزهایی هم برای نوشتن باید بوده باشد. اما یادم نمی آید. اگر نوشته طولانی شده ببخشید. اگر تا این قسمت را خوانده اید و خسته شده اید، بقیه اش هم مثل قبلی ها، حرف مهمی نیست. راحت باشید و ادامه ندهید.

نه – امشب، توی همان کافه ی همیشگی مان، جمعی از یاران موافق جمع بودند، جز آنها که دورند از ما و این، قاعده ی ایام است. جمع ما توی این سالها، به قولی قبض و بسط (!) بسیار داشته. آنهایی که بودند و هستند. آنهایی که بودند و حالا دورند از ما. آنهایی که نبوده اند و حالا گاه گاه هستند. حالا روزهایی را که اکثر این آدمها که به قول نیما یادشان رزق روح است و روشنمان می دارد، بسیار غنیمت باید دانست، که بسیار اندکند این روزها.

ده –
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی‌ست یک چندی

  • Share/Bookmark

” اینجا ایرانه ، شهرتون تهرانه ، ماشینتون پیکانه و معماریتون هم همینه که هست!”

 

ضمن اینترنت گردی امشب، به مطلب بامزه ای برخوردم که بسیار موجب انبساط خاطر شد و بسی لذت بردم.

توضیحش این است که، یکبار میزبان ضیافت معماری شده بودم (ضیافت هشتم فکر کنم) و سه موضوع پیشنهاد دادم که وبلاگ نویس های معماری درباره اش بنویسند. در نهایت از بین سه موضوع یعنی ١- پارادوکس های ذهنی معمار ٢- معماری و رسانه ٣- معماری و کارفرما، ضمن رای گیری موضوع معماری و رسانه انتخاب شد و در موردش اگر اشتباه نکنم حدود دوازده تا مطلب نوشته شد.

این مطلبی که لینکش را می گذارم اینجا‏، بازخوردی از طرف یکی از وبلاگ نویس هاست در مورد موضوع و البته به همراه حرفهای دیگری. چون خواندم و بامزه بود و خاطراتی را برای من زنده کرد، فکر کردم شما هم اگر دوست داشتید بخوانید‎‏، بی هیچ دلیل خاصی.

وبلاگ معمار شیتکت: معماری و رسانه : ضیافت هشتم

  • Share/Bookmark